![]() سلام . سلامی به زیبایی خودش که زیباترین واژه در دوستی ست...
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آذر 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
شب چراغ تنها (بامداد)
آسمونمون بزرگه (سام) مرگ سیاه (امیر و عسل) موج دریا (دختر تنهایی شب) خاطرات بی کسی (فرانک) مرهم عشق دل نوشته های سپهر فوتوگالری متین جدیدترین آهنگ ها ( ! Listen Now ) تمام پیوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: |
Sedaye Sokhane Eshgh
صدای سخن عشق
زیبایی عشق به سکوته نه فریاد زیبایی عشق به تحمل نه خُرد شدن و فرو ریختن عشق خیالیه که اگه به واقعیت برسه دیگه طعم شیرینشو از دست میده عشق یه کویره که عاشق تشنه با رویای سراب معشوق قدم به جلو میزاره عشق سخن گفتن با نگاه عشق امید به رسیدن ترس از نرسیدن... |+| نوشته شده توسط هانیه در یکشنبه 15 آذر1388 ساعت 21:42
گر چه دورم از وصالت در هیاهوی زمین من به یادت دل خوشم عشق اول آخرین 3> |+| نوشته شده توسط هانیه در یکشنبه 15 آذر1388 ساعت 19:49
ما در سرزمینی زندگی میکنیم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند.
<دکتر علی شریعتی> |+| نوشته شده توسط هانیه در یکشنبه 15 آذر1388 ساعت 19:44
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ما |+| نوشته شده توسط هانیه در یکشنبه 15 آذر1388 ساعت 19:40
دلامون بزرگه تنگش نکنيم زندگي آسونه سختش نکنيم رفاقت قشنگه رنگش نکنيم...
|+| نوشته شده توسط هانیه در چهارشنبه 22 مهر1388 ساعت 18:59
به سه چیز تکیه نکن، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد . اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتنهاست... عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی . اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی،بارت می كنند، اگر مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند..... فقط از فهمیدن تو می ترسند... آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش... هر لحظه حرفی در ما زاده میشود هر لحظه دردی سر بر میدارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟ < دکتر علی شریعتی >
|+| نوشته شده توسط هانیه در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 23:0
من اگر ما نشوم تنهایم...
تلاشي اندک لازم است تا رسوايي اي بزرگ حاصل شود... |+| نوشته شده توسط هانیه در دوشنبه 6 مهر1388 ساعت 19:27
زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر میشن ! پس هر وقت تو قسمت تاریک زندگیت واقع
شدی .. بدون که خدا می خواد 1 تصویر زیبا ازت بسازه...
|+| نوشته شده توسط هانیه در یکشنبه 29 شهریور1388 ساعت 22:58
|+| نوشته شده توسط هانیه در یکشنبه 29 شهریور1388 ساعت 11:47
اگه اون روز ميون همهمه ي موج هاي دريا، اون دمپايي پلاستيکي مسخره رو نجات نداده بودي... اگه پرتش نکرده بودي توي بغلم... اگه من اون يکي دمپاييم رو از قصد پرت نکرده بودم توي دريا،تا تو بري بياريش و من کيف کنم از اينکه يه نفر به خاطر من داره دلشو مي زنه به دريا... اگه اون موج گنده ي لعنتي اون طوري بغلت نمي کرد، اگه من آنقدر بهش حسودي نمي کردم و بعد اونطوري خودم رو پرت نکرده بودم وسط دريا... الآن هر دومون روي زمين بوديم، شايدم کنار دريا... |+| نوشته شده توسط هانیه در دوشنبه 23 شهریور1388 ساعت 12:37
وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم!!! کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه...
|+| نوشته شده توسط هانیه در یکشنبه 22 شهریور1388 ساعت 15:30
دوستداشتن
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد، خدا گفت: نه! رهاکردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی. از خدا خواستم تا شکیباییام بخشد، خدا گفت: نه! شکیبایی زاده رنج و سختی است. شکیبایی بخشیدنی نیست، به دستآوردنی است. از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد، خدا گفت: نه! من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری. از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد، خدا گفت: نه! رنج و سختی، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر میکند. از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد، خدا گفت: نه! بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی، اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی. من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت میآفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه. من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری. از خدا خواستم یاریام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند. و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم. |+| نوشته شده توسط هانیه در شنبه 21 شهریور1388 ساعت 0:35
(( پیرمرد و سالک ))
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود .
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟ سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم ميكنند . پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي . سالك گفت : چرا ؟ پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند . سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟ پير مرد گفت : تا راست چه باشد . سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند . پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟ سالك گفت : نه . پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟ سالك گفت : ندانم . پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم . سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم . پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي . سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم . پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد . سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟ پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند . سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد . دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان نهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم . پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن . سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي . سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند . پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد . سالك روزي دگر بماند . پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت . سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش . پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گويم . سالك گفت : بر شنيدن بي تابم . پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي . سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم . پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد . سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد . پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود . سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم . پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي . سالك گفت : آري . پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو . سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟ پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است . سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟ پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي . سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود . پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم چه ديده و چه شنيده اي ؟ سالك گفت : همان كنم كه تو گويي . سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت . مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس . سالك گفت : چرا ؟ مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند . سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند . مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد . پير مرد گفت : چه ديدي ؟ سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت . پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي... |+| نوشته شده توسط هانیه در شنبه 21 شهریور1388 ساعت 0:29
داستان
لوطی های محله دور حاجی مومنی را گرفته گفتند می خواهیم امشب خونه تو بیاییم ومرتب برایش مزاحمت ایجاد میکردند ناچار شد به مرحوم مجلسی پناه برد مجلسی گفت :بگو بیایند ، من هم می آیم . مجلسی قبل از اینکه آنها بیایند وارد مجلس شد آنها که آمدند او را دیدند گفتند با وجود او نمیشود کاری کرد و فکر کردند حرفی بگویند که مجلسی قهر کرده و برود تا راحت باشند . یکی گفت : آقا ! مگر راه و رسم ما لوطی ها چه عیبی دارد که شما به ما اعتراض می کنند ؟ مجلسی گفت : شما بگوئید چه خوبی دارید که از آن تعریف کنیم گفتند : عیب زیاد داریم اما نمک شناسیم . اگر نمک کسی را خوردیم تا آخر عمر به او خیانت نمی کنیم . مجلسی گفت : خیلی خوب است ولی این خصوصیت را در شما نمی بینم . لوطی گفت : در این شهر از هر کس می خواهید پرس و جو کنید ما نمک هر کس را خوردیم به او بد نکردیم. مجلسی گفت :من خودم گواهی میدهم که شما نمک به حرام هستید . با خدای خود چه می کنید ! ای نمک خورها و نمک دان شکن ها ! این همه نعمت خدا خوردید و این همه سرکشی کردید و از هوای نفس پیروی کردید . این کلمه در آنها اثر کرد و خجالت کشیده و سخنی نگفتند . وصبح اول وقت به منزل مجلسی رفته و در حضور او توبه کردند. منبع : داستانهای پراکنده : ص ۱۴۳ – ۱۴۴ با دخل و تصرف |+| نوشته شده توسط هانیه در شنبه 31 مرداد1388 ساعت 18:57
حجلهء حسن
در نمازم خم ابروی تو با ياد آمد حالتی رفت که محراب به فرياد آمد از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تحمل که تو ديدی همه بر باد آمد باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند موسم عاشقی و کار به بنياد آمد بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد ای عروس هنر از بخت شکايت منما حجله حسن بيارای که داماد آمد دلفريبان نباتی همه زيور بستند دلبر ماست که با حسن خداداد آمد زير بارند درختان که تعلق دارند ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان تا بگويم که ز عهد طربم ياد آمد... <با تشکر از آقا مهدی>
|+| نوشته شده توسط هانیه در دوشنبه 26 مرداد1388 ساعت 12:8
دوستت داشتم چون خلوت شبانه بی ستاره ها |+| نوشته شده توسط هانیه در سه شنبه 20 مرداد1388 ساعت 20:9
دوستت داشتم، دوستت داشتم، <سپهر> |+| نوشته شده توسط هانیه در سه شنبه 20 مرداد1388 ساعت 14:40
وقتی هیچ چیز از دلتنگی هایت نمی کاهد، تنها اندیشیدن به خاطرات و تصویرهایی رنگ باخته از روزگارانی دوردست اندکی آرامت می کند ... |+| نوشته شده توسط هانیه در دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت 10:55
اندر این ساعت هستی من و تو عقربه ایم گرد خود چرخ زنیم و همه درمشغله ایم هر چه گردیم .جز آن مبدا آغازی خویش مقصدی نیست .کماکان به همان منطقه ایم ثانیه گاه دقیقه و نهایت ساعت هر چه داریم نداریم . چو در مقبره ایم . <از ا ن ی م ا ت و ر> |+| نوشته شده توسط هانیه در یکشنبه 18 مرداد1388 ساعت 20:9
نبودی اگر تو ...
نبودی اگر تو به چه درد می خوردند این همه ستاره در آسمان؟! که می شمارمشان هر شب تا تو بیایی نبودی اگر تو بی شک من و ماه این همه به پای هم نمی پیچیدیم تا آنی بیش از آن ما باشی نبودی اگر تو بی محابا بگویم من منم که تو اینجایی با این همه نبودی اگر تو من به گمانم خوشبخت تر بودم!!! <از دل نوشته های سپهر> |+| نوشته شده توسط هانیه در یکشنبه 18 مرداد1388 ساعت 20:1
|